
دلم می خواد یه روز بشنوم یا ببینم که گفته:
"اینو برای مریم نوشتم." یا "تقدیم به مریم (چند تا نقطه)" یا "برای مریم" یا برای او که.. (منظورش من باشم)".
حالا فرق نمی کنه تو یه مصاحبه ی مطبوعاتی اینو بگه یا گوشه ی دفتر چرک نویسش اینو نوشته باشه. دلم می خواد که بگه. منظورش هم من باشم. همین.
"باشه عزیزم، تواّم همینطور. دوسِت دارم.."
آرزو به دلم بود یه بار که تو تاکسی نشستم، به جای همه ی جفنگیاتی که از دهن آدما خارج میشه، ازین جمله ها به هم می گفتن.
بچه گی م در حدیه که هنوز به Happily Ever After اعتقاد دارم.
در این حد بزرگ شدم که بدونم هر چیزی ممکنه.
و برای همین هنوز به Happily Ever After اعتقاد دارم!
آدم وقتی سفید برفی ببیند و به قر و قمیشهای پرنسس کِر کِر بخنند بعنی زیادی درگیر زندگی شده است. و این اصلن خوب نیست.
نمی شود توصیف کرد. فقط برای دل خوش کنک خودم می گویم.
گاهی مثل پسر بچه ای می شود که شلوارک چهار خانه به پا کرده و صورتش از فرط بالا و پایین پریدن گل انداخته. یا دلش برای کلوچه های بالای گنجه تنگ شده و هنوز دهانش پر از تکه های شیرینی است.
گاهی مثل پری زیبایی می شود که تا قدم به جنگل می گذارد پروانه ها از شوق دیدنش از بین گلبرگ ها به هوا پر می کشند.
گاهی هم مرد می شود. مردی که در اعماق دلش غم نهفته ای دارد اما تیزی نگاهش همچنان برنده است و گوشه ی لبش که به لبخند بالا می رود عاطفه را بیدار می کند و هوس را.
خبر نداری که نگاهت چه ها می کند.
نه، همان که اول گفتم.
نمی شود توصیفش کرد. نه. می روم چای بیاورم، برای تو هم می ریزم.