تبليغاتX
Air
 

 

 

گاهی اوقات شاید چیزی سرگرم کننده تر از این نباشد که زیر چشمی حرکات دختری که کنارت نشسته است را زیر نظر بگیری. مثل وقتی که بدون خم شدن در کیفش دنبال پول خرد می گردد. تماشای حرکات ظریف دستش سرگرم کننده است. با چه دقتی پول ها را تا می کند و هر کدام را بسته به اندازه اش در جای مخصوص خودش قرار می دهد. شاید کمی گیج شود و این کار را چند بار پشت سر هم تکرار کند، آن وقت حتی نمایش قشنگتر هم می شود. من آهی می کشم و پول خرد ها را می چپانم در جیب جلوی کیفم. نه من هیچ وقت تنوانستم!

 

 

 

 

گوشی ِ خاموش،

لرزش کیف از غرش اتومبیل،

دل من که عادت کرده به ریختن!

 

 

 

 

 

Natural Born Killers

دقیقه 28 تا 35.

 

 

 

 

 

 

“If someone truly loves me I’ll have the special power to turn into that mighty unicorn you just saw. And I think you love me Bizzel. “

.

And here I am, after 18, 19 years, watching it again.

The essence of my childhood dreams.  

And it’s strange that I can still feel it. I can still get the goosebumps and feel something wonderful and creepy at the same time in my heart.

I’m so happy that I wanna pray!..

 

 

 

 

همیشه یک جای مخفی داشته باش برای نگه داشتن چیزهای تقسیم نکردنی ات. جایی در اتاقت، کشویی در کمدت، فولدری در کامپیوترت، جایی در قلبت، خاطره ات. چیزهای تقسیم نکردنی را نباید با هر کسی که از راه می رسد تقسیم کرد. باید همان طور دست نخورده، آن طور که تو دوستشان داری در مخفی گاه نگهشان داشت. حتی اگر به این قیمت تمام شود که تنها تر، مغموم تر و مرموز تر از همیشه به نظر برسی.

 

 

 

 

نمی دانم قضیه چیست که هر وقت مردی شروع می کند به حرف زدن راجع به زن ها (آن هم به صورت جمع)  که زن ها چنین اند و چنان اند، و باید باهاشان چنین و چنان کرد، می شود فیلسوف، می شود جامعه شناس، می شود مردی که احتمالن دست نیافتنی تر به نظر خواهد رسید! اما وقتی یک زن در مورد مردها داد سخن می دهد، لکه ی ننگ فمینیست بودن به خود می گیرد، می شود یک زن ناراضی ِ غرغرو که انگار در تمام عمرش یک بار هم برای کسی خواستنی نبوده.


 

 

 

 

 

مثل یک دختر بچه دل می بازم

و باز مثل یک دختر بچه دلم را پس می گیرم.

برای محافظت از خودم هم که شده دیگر اهل خودم را به آب و آتش زدن نیستم

مگر اینکه بدانم واقعن ارزشش را دارد.

پل های پشت سر که هیچ

من پل های روبرویم را هم خراب می کنم،

راهم را کج می کنم.

 

 

 

 

می دانم دلت برایم تنگ می شود. این را هم می دانم که تعداد سیگارهای داخل جیبت بیشتر شده. هنوز شبها تا صبح بیداری. می دانم هنوز هم آن کفشهای مشکی کهنه را پا می کنی. دلت را بار سر به سر آ گذاشتن خوش و با شجریان خودت را آرام میکنی. هنوز آن عطر تکراری نچسب را می زنی. می دانم مثل همیشه به همه کمک می کنی و مهربانی. اما حیف که هنوز هم تا ده شب سر کاری و به هیچ کار دیگری نمی رسی. این را هم می دانم که مثل همیشه از قرار دادن هر تغییر کوچکی در زندگی تکراری ات فرار می کنی. می دانم که فردا صبح مثل همه ی روزهای دیگر موقع پوشیدن کفشهای مشکی کهنه بیزاری در چهره ات موج می زند، سر کوچه دو نخ سیگار می خری و یکی را همان جا روشن می کنی و فکر می کنی که دلت برایم تنگ شده. می دانی که می دانم و به همین خاطر است که دلم برایت تنگ نمی شود.

 

 

 

 

یک بعد از ظهر نیمه ابری باشد همراه با صدای آکاردئون که نغمه اش یک چیز شاد و بی خیال باشد نه "سلطان قلب ها" یی. خنده ی یک مشت بچه هم باشد نه صدای از جلو نظام و الله اکبر گفتنشان. من باشم و نگران و این نباشم که سارافون تنم کرده ام و مجبور نباشم زیر چشمی گوشه خیابان ها را رصد کنم. سر راهمان بغلمان را پر کنیم از خوردنیجات و مشروبات الکلی بی اینکه لای هزار جور پلاستیک مشکی قایمشان کرده باشیم. بلند بلند بخندیم و آواز بخوانیم و نگاه هیچ کس سمتمان نچرخد. وارد ساختمان نه چندان نوسازمان شویم و از یک ملیون پله بالا برویم و در اتاق کوچکمان جشن بگیریم. درست مثل صبح همان روز و روز قبل و روزهای قبل ترش. به آرزوهایمان پرو بال بدهیم و فکر نکنیم که چقدر کوچک و دست نیافتنی شده اند. کوچک و دست و نیافتنی و تبدیل شده به چند خط نوشته ی ساده ی وبلاگی که فردا احتمالن از پابلیش کردنشان پشیمان می شوم.

 

 

 

 

S.ex and the City

اون قسمتش که کری با خودش به این نتیجه می رسه که: I pick the wrong men.

 

 

 

 

حس عجیبیه

مخلوطی از امنیت و غربت

وقتی تو  لیستspeed dials  گوشیت فقط یه اسم وجود داشته باشه: Home