تبليغاتX
Air
 

 

 

چقدر حیف که زودتر از اینها چنین فرصتی نصیب نشد. نصیبِ من منظورم است. خبر ندارد اما چند باری شد که دلم خواست بلند شوم به همه نشانش دهم بگویم آهای این پیرمرد بد اخلاق ِ دل گنجشکی ِ من است که هیچ کدامتان نمی شناسیدش. دلم می خواست حس افتخار تا چشمهایم بالا بیاید و او ببیندش. شاید چون، آن موقع، بین آدمها که بودیم، مقایسه اش می کردم با بقیه. بعد خود به خود بی هیچ تلاشی برایم پررنگ تر جلوه می کرد. یادم بماند، آدم باید با پدرش بین آدمها برود. آدم باید با پدرش، مادرش، عزیز جانش، محبوبش به میان آدمها برود.

 

 

 

 

I used to think she was quite intelligent, in my stupidity. The Reason I did was because she knew quite a lot about the theater and plays and literature and all that stuff. If somebody knows quite a lot about those things, it takes you quite awhile to find out whether they're really stupid or not. It took me years to find it out. I think I'd have found it out a lot sooner if we hadn't necked so damn much. My big trouble is, I always sort of think whoever I'm necking is a pretty intelligent person. It hasn't got a goddamn thing to do with it, but I Keep thinking it anyway.

The Catcher in the Rye

 

 

 

 

شاید باورت نشود اما حتی یک ذره هم احساس تأسف نخواهم کرد از گفتن آنچه قرار است بگویم. این مدتی که کنار هم بودیم شاید برای تو کوتاه بود اما برای من به اندازه ی یک قرن گذشت. اگر یادت باشد شروع همه چیز ناگهانی بود. من داشتم راه خودم را می رفتم که یکهو پریدی همسفر شدی. قبول کن، شوکه شده بودم. تو سراسر آتش و گدازه بودی و من مثل چوب خشکم زده بود. واقعن جای تأسف است که شاعر و نویسنده ای نیست که بیاید در باب این سیر و سلوک روح افزا بنویسد. خوشبختانه تو زیاد سخت نمی گیری، می دانم. تا چند لحظه ی دیگر که مسیرمان از هم جدا شود فراموشم خواهی کرد. حالا هم بهتر است پنجول هایت را از روی گرده پهلوی من جمع کنی، می خواهم کرایه ام را حساب کنم پیاده شوم.

 

 

 

 

 

حالا آنقدر از راه رفتن در خیابان یک طرفه می ترسم

که صندلی ام را آورده ام گذاشته ام اینجا، روی بام.

باد خبرهای تکراری اش را در گوشم می خواند

و تماشای آمد و شد ماشین ها خواب آلودم می کند.