
آدمی که مغرور بودن بلد نباشد و تصمیم به زنده کردن عزت نفس از دست رفته اش بگیرد، ساکت ترین آدم دنیا می شود.
دیده بعضی آهنگا، انقد جذابن که تو اهمیت نمیدی متن شعرش چیه، فقط غرق میشی تو آهنگه. بعد من نمیدونم از مازوخیسمه یا چیز دیگه، که هر چند دور هم که گوش میدم دقت نمی کنم ببینم چی میگه، مگه اینکه صدای نخراشیده ی خودمو در حدی ببینم که بتونه باهاش همخونی کنه! می ترسم اگه برم لیریک شو در آرم از عظمتش برام کم شه، ممکنم هست کم نشه و دو برابر شه، ولی چون ترسه همیشه غلبه می کنه، ترجیح میدم به موزیک ِ تنهاش قناعت کنم. ترجیح میدم بعد ِ دویست بار گوش کردن کم کم کلماتش ته نشین مغزم شه. همه ی اینا رو گفتم که بگم زندگیم برام یه همچین چیزیه انگار. دلم نمیخواد از هیچ چیز این زندگی سر در بیارم. نه که خودمو بزنم به خریت، اگه بالاجبار سر در آوردیم که چه میشه کرد اما داوطلبانه کم پیش میاد سراغش برم. ترجیح میدم سرمو تکیه بدم به دیوار و از همینی که هست با لیریک خوب یا بدش لذت ببرم. اعتراف می کنم، من یه ترسو ام که جرات بالا نگاه کردنو نداره، مگه سرش به زور چرخونده شه.
دریا: بچه بودم. 4 یا 5 سالم بود. با مامان رفته بودیم یه خرازی خرید کنیم. نمیدونم چی میخواست سنجاق سر بود.. منجوق بود.. نخ، سوزن، مهره.. یادم نیست. ولی یادمه دلم نمی خواست از مغازه بیام بیرون. نمی دونم برای چی. اصن برای من نرفته بودیم تو اون مغازه. مامان دستمو گرفته بود منو می کشوند. من زار می زدم گریه می کردم پامو می کوبیدم زمین می گفتم: مامان من چی می خوااام؟... مامان من چی می خوام..؟ مامان من چی می خوام.
.
کاوه: مادرت خیلی زود مُرد دریا.
دریا: مادرا تو هر سن و سالی بمیرن زوده.
.
-شما چقدر شکسته شده ید..
- زنا زود پیر میشن. می دونید چرا؟ چون عروسک بازیشونم جدی یه. روی عمرشون حساب میشه. از دو سالگی مادرن. بعد مادر برادرشون میشن. بعد مادر شوهرشون میشن. باباشون که پا به سن می ذاره، ازشون پرستاری یه مادرو می خواد. گاهی وقتا حتی مادر ِ مادرشونم میشن. من شوهر نکردم. ولی مادر ِ مادرم بودم. مادر ِ پدرم بودم. مادر ِ برادرم بودم. تازه.. به همه ی اینا بچه های به دنیا نیاورده مم اضافه کن. مادر ِ اونام بوده م.
.
- آبان! این درو که می بینی.. این، در ِ خونه ی ماست. این رنگاشم که ریخته شده نمی دونم کجاست، مال ماست. بعد، این یه لنگه دَرَم مال ماست. این چیز پیچیده ایم که اینجا می بینی، چار تا میخ داره، مال ماست. این گچ ِ خونه ی ماست، که طاقچه مونم به نظر من خیلی خوشگل کرده. بعد این بیرون ِ ماست. یه چیزیم اون وسط داره که آفتاب خونه ی ماست. بعد، اینم که آسمون ِ ماست. بعد دیگه دیگه.. ها! این سوراخی که اینجا می بینی؟ مال ماست. بعد پشه هایی ام که از توش رد میشن، مال ماست..
.
باغ های کندلوس ازون فیلمائی یه که اگه چند تا دیالوگ خوب توش نبود نمیشد نیگاش کرد، به نظر من البته. منم به طرز ظالمانه ای اون چند تا دیالوگ رو که، باز هم به نظر من البته، خوب بود، گذاشتم اینجا.
دوست داشتن من حتمن یا کار بسیار پیچیده و مشکلی ست،
یا آنقدر ساده است که کسی به خود زحمت نمی دهد که به سراغش برود.
جدیدن به این نتیجه رسیده م.
اگه حقیقت یه مدرسه باشه، رویا های آدما یه مشت بچه ی شیش هفت ساله ن که پاک و بی خیال میرن میشینن سر کلاس و آخر سر یه مشت آدم عاقل و با احتیاط میان بیرون.
بله خب جایی که ما هستیم چشم ها آرام و قرار ندارند. روی هم می چرخند و می گردند و به دنبال قربانی یک لحظه به خود و دیگران فرصت تنفس نمی دهند. آدمهای بیرون اتاقک ها به آدمهای درون زل می زنند و درونی ها به بیرون. چشم ها در پیاده رو و خیابان روی هم سر می خورند و صدای زیر ِ محاکمه های چند صدم ثانیه ای شان به هوا می رود، ابری می شود و تا بالا آمدن ماه همان طور می ماند.
بله اینجا چشمها فرصت یک در آغوش گرفتن ساده را از آدم می گیرند و حسرت یک بوسه ی کوتاه را تا دیدار بعدی، که آیا شرایط چنین عمل فجیعی فراهم شود یا نه، به دل می نشانند. این طوری می شود که من موقع خداحافظی مثل فروشنده هایی که سرشان شلوغ است دست ها و جمله ها را مبادله می کنم و ناپدید می شوم. تا بعدش از دست خودم حرصم بگیرد که لااقل چرا چشم هایم بلد نیستند حرف بزنند؟ چرا اینقدر فراری بار آمده اند..
نه سوپر مدلم نه استعداد خارق العاده ای دارم نه حتی خطم خوب است. نه صدای خوبی دارم نه بلدم ساز بزنم، و خدا می داند چقدر لااقل برای این آخری سگ دو زدم اما تنهایی نمیشد.. بگذریم. گذشته از اینها خجالتی هم هستم تا این حد که جانم بالا می آید وقتی وارد جمعی می شوم بلند سلام کنم و همیشه ترجیحن می خزم گوشه ای و بساط لذت بردن حقیرانه ام را به پا می کنم، یواشکی. کلا گاهی فکر می کنم من اصلن هوش اجتماعی ندارم، ساده لوحانه شوخی ها و کنایه ها را باور می کنم و از خودم نا امید می شوم. با گذشت زمان هم اصلن هیچ تغییری نمی کند، باز آدمها شوخی می کنند و من همه را باور می کنم. نه کتابهایی را که باید خوانده ام نه می توانم ادعا کنم در عرصه ی سینما و موسیقی و ... صاحب نظرم. خانواده ی کاملن متوسطی دارم که برایشان می میرم مثل خیلی ها که برای خانواده هایشان می میرند. موقع خواب دهانم باز می ماند. موهایم را خودم کوتاه می کنم و اغلب هم گند می زنم. عجولم. صبر کردن برای من مثل شیر دوشیدن از جانور نر است. دروغ گفتن بلد نیستم. می شود این لیست مضحک را طولانی تر از این حرفها کرد مطمئنن اما فعلن ذهنم به همین ها قد می دهد. با همه ی اینها من هم پیش خودم چیزهایی دارم که وادارم می کنند خودم را دوست داشته باشم، شاید نه آنقدر که تو خودت را دوست داری اما به هر حال هست. یک چیزی که مهر بر دل بقیه بنشاند، نگاهی را برگرداند و نگه دارد حتی، گاهی. آنقدر هستند که بشود بهشان دل خوش کرد.
دلم می گیرد، وقتی این چیزهای که می توانند در حد خودشان البته، دلی را بلرزانند یا سری را بچرخانند یکهو فراموش می شوند، تا من فکر کنم انگار به اندازه ی قبل خواستنی نیستم، برای تو یا بقیه. شاید لحظه ای می رسد که فکر می کنی چیزی که کشف نشده بود را بالاخره دیدی. اما باور کن من خودم هنوز انتهای این زمین را ندیده ام. تا به حال اینها را نگفته بودم ، نگفتنش که افاقه ای نکرد شاید گفتنش بکند. تو هم مثل من کمی بیشتر دل خوش کن. فرصت بده. بیشتر نگاهم کن شاید این بار که باد موهایم آشفته کرد زیباترم ببینی. شاید آن طرف تر قصه ای در حال جان گرفتن باشد و ما شنیدنش را از دست بدهیم. شاید.