تبليغاتX
Air
 

 

 

 

Ryan

"Ryan" انیمیشن نسبتاً کوتاهیه راجع به انیماتور کانادایی «Ryan Larkin » بزرگ، که الان یه آدم الکلیه که کنار خیابون گدایی می کنه. من توی اولین دوسالانه انیمیشن دیدمش و بعدش مسلما به تکاپو افتادم که گیرش بیارم و یکی دو سال بعد به لطف یکی از دوستان به دستم رسید. الان البته گیر آوردنش راحته که این روزا همه چی گیر میاد. بگذریم. من فقط اومدم توصیه کنم این کارو ببینی مخصوصاً اگه با انیمیشن سر و کار داری. کارگردان این کار Chris Landreth ئه که من به شخصه شیفته ش شدم. توام اگه پشت صحنه ی کارو ببینی بهم حق میدی. بعد اینکه دیالوگ های این فیلم تماماً مصاحبه هاییه که با Ryan انجام داده و مسلما خودش رو هم انیمیت کرده. دیگه بقیه حرفا رو وقتی دیدیش با هم می زنیم. فقط اگه دیدی و خوشت اومد، Bingo که این هم کار Landreth هست رو هم ببین.

جهت حسن ختام،

 

Ryna Larkin: There’s nothing I enjoy more than a good glass of cold beer. Am I supposed to give that up for like tea or something?! No. Can’t do that.

Chris Landreth: I personally want to see you around, and I want to thrive,Ryan.

Ryan Larkin: Why? Who’s going to buy my creation, you know? What’s in it for me? I don’t create because I’ve been off so fuc*ing much, I decided to stop creating. What do you think I can do, you know? I can not do anything. I have been deprived. Deprivation is the most devastating thing. I will surely, you know, be right on deck. I’ll give up booze and give cigarettes and be right on deck if somebody gives me some fuc*in’ money! One can not do anything, anything at all, without the power of money!

 

Ryan/2004

 

  

 

 

 

 

آکواریوم

اصلن شاید ظالمانه  ترین اختراع بشر همین باشد. قفس اگر شیشه ای نباشد لااقل فکر می کنی دنیا همینی ست که می بینی. آن وقت شاید من هم صبح ها موقع مقنعه سر کردن این قدر به عالم و آدم بد و بیراه نمی گفتم.

 

 

 

 

 

 

 

خداحافظی رو به دیوار

 

معنی ندارد. دلم می خواست خودت باشی و اگر جوابی نمی دهی لااقل نگاهم کنی، لااقل باشی. ولی الان مجبورم خودم هر چه به ذهنم می رسد بگویم و آخرش هم بدانم هرچه که می خواستم را نگفته ام. نمی شود که آدم با خودش حرف بزند و حق مطلب را هم ادا کند. نمی شود که تو نباشی تا از خودت دفاع کنی. شاید ندانی، اما تنها وقتی خودم را مجبور به این کار می کنم که ببینم طرف مقابل می خواهد برود یک جورهایی ولی نمی تواند. خواستم کار را برایت ساده تر کرده باشم رفیق. هیچ وقت دلم نخواست یک طرفه به قاضی رفته باشم. اما این بار رفتم، شاید. تو این طوری هستی دیگر. من هم برایت مثل خیلی های دیگر. هر کسی تا حدی می تواند به قلمروت وارد شود. الان چیزی زیادی برام نمانده جز یک مشت خاطره و یه خروار افسوس. افسوس اوقات خوشی که می توانست وجود داشته باشد و در نطفه خفه شد. افسوس این چیزهای کوچک و دل خوش کنکی که کنار گذاشته بودم که برایت بیاورم، و خودم در کنار همه شان، اما انگار قرار نیست چنین اتفاقی بیفتد. اینکه حالا این همه حرف را از این به بعد به چه کسی بزنم. نمی گویم چه حرف هایی خودت بهتر می دانی.

جداً که معنی ندارد. هیچ چیز این مزخرفاتی که می نویسم معنی ندارد. مگر می شود یک ثانیه بگذرد و من پیش خودم مثل سگ پشیمان نباشم از این تصمیمی که گرفتم. کافی است فیلمی، آهنگی یا حتی اتفاق کوچکی تکانم دهد، اصلن کافی است که باران ببارد، تا من به خودم لعنت بفرستم برای از بین بردن لحظات نابی که میشد از تقسیم کردن اینها با تو برایم حاصل شود. مسخره است. چیزی به اسم "تصمیم" وجود ندارد وقتی همه فلش ها یک سمت را نشانت دهند. 

شاید من کم بودم. شاید به خاطر طرز لباس پوشیدنم بود! یا کم حرفی ام، یا.. هر چه بود، باعث شد فراری ات کند. بودنم را نمی خواستی یا لااقل من این طور برداشت کردم. اگر یک روز آمد و خواستی، برای اینکه آن طور دیگر برداشت کنم تلاش زیادی لازم نیست رفیق.

برای تو خیلی بهتر از اینها باید گفت.

همین.

دلم برایت تنگ می شود. خیلی زیاد.

 

 

 

 

 

 

خدا را صد هزار مرتبه شکر.

غمی نداریم مگر نداشتن غمخوار.

که آن هم چون غمی نداریم خود به خود خط می خورد.

 

 

 

 

 

                 

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم

که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم

کریمان جان فدای دوست کردند

سگی بگذار ما هم مردمانیم

غرضها تیره دارد دوستی را

غرضها را چرا از دل نرانیم

گهی خوشدل شوی از من که میرم

چرا مرده پرست و خصم جانیم

چو بعد مرگ خواهی آشتی کرد

همه عمر از غمت در امتحانیم

کنون پندار مردم آشتی کن

که در تسلیم ما چون مردگانیم

چو بر گورم بخواهی بوسه زدن

رخم را بوسه ده کاکنون همانیم

خمش کن مرده وار ای دل ازیرا

به هستی متهم ما زین زبانیم

 

 

 

 

 

 

 

تو خوب باش عزیزم. تا وقتی همگی زیر سایبان خوبی باشیم اتفاقی نمی افتد. همیشه همین طور بوده. تو بالا و پایین بپر . دلت لک بزند برای همه این چیزهای خوبی که داریم. من هم لبخند بزنم و هی دلم لک بزند برای اینکه تو دلت لک بزند برای همه این چیزهای خوبی که داریم. تو نوک قله بایست و صدا باش. من به انعکاس بودن قانعم. من در عوض تمرین صبوری می کنم، برای وقتی که نیستی. خودم را اماده می کنم برای وقتی که خوبی تعابیر متفاوتی پیدا کند.

تو به بعدش فکر نکن و به جایش من مدام خودم را مجسم کنم که با چشم هایی نمناک کتابی را می بندم و محکم در بغل فشار می دهم و زیر لب می گویم: این هم تمام شد.