
«انسان از آن چیزی که بسیار دوست می دارد خود را جدا می سازد. در اوج خواستن نمی خواهد.. در اوج تمنا نمی خواهد. او دوست می دارد اما در عین حال می خواهد که متنفر باشد. امیدوار است اما امیدوار است که امیدوار نباشد. همواره به یاد می آورد اما می خواهد که فراموش کند..»
«خدایا.. خدایا چقدر خسته ام.. دیگه طاقت ندارم.
چی میشد اگه همه چی اون جور که من می خواستم میشد؟.. همه جا صلح و آشتی.. همه جا عشق و صفا..»
«تو واقعن می خوای من اونی باشم که خودت می خوای من باشم؟! اگه اونی باشم که تو می خوای اون وقت دیگه من، من نیست! یعنی من ِ خودم نیستم..»
دیشب، تفعلی زدیم به هامون.
نمی دونم چرا دیگه هر وخ کسی جواب اس ام اس یا تلفنمو نمی ده به جای اینکه نگرانش شم ازش بدم میاد!
بعد که جواب میده از خودم بدم میاد.
دلم می خواس دوباره مث اون موقعا که یانی گوش می دادم و شل سیلور می خوندم روح و روان سالمی داشته باشم.
این همه بدبینی رو کی کجا چه جوری ریخت تو جون من؟ نمی دونم.
دهانش را می بندد. برای اینکه از نگاهش نخوانند چشم هایش را هم می بندد. غافل از اینکه همه می دانند آدم چشم و دهان بسته چه مرگش است، از کولی گری های دلی که در کف دست گرفته بی خبر.
ستم همین است که از چیزی بیزارت کنند که می دانی بدون آن نمی توانی زندگی کنی.
امروز طی نیم ساعتی که رؤسا نبودند ما دون پایه ها، من و م و م، جمع شدیم و حرف های کارمندی زدیم. م گفت خواهرش فلان جائک کار می کند و رئیسش ماهی 1 ملیون تومان حقوق می گیرد و رئیس رئیس رئیسش 10 ملیون تومان و .. . آن یکی م هم گفت یکی دیگر را می شناسد و من هم گفتم. هر سه مان هم حواسمان بود که به کسی توهین نشود و در عین حال بی آنکه گفته شود به نوعی همدردی رسیدیم، اتحادی در مفلوک بودن، دون پایه بودن. که هوای هم را از این به بعد بیشتر داشته باشیم. بعد فکر کردم من ماهی 1 ملیون تومان هم داشته باشم بعد از چند سال آن هم اگر قیمت همه چیز ثابت بماند می توانم برای خودم یک چهاردیواری دست و پا کنم؟ گیرم شوهر کردم، او هم یکی مثل من. گیرم اصلا شوهر نکردم، تکلیف من چه می شود؟! بعد یاد مردم دیگر دنیا که در فیلم ها دیدم افتادم، که بعد از دبیرستان اگر بخواهند راه های افتخار به رویشان باز است و هر غلطی هم بکنند می توانند به خودشان افتخار کنند.
به این نتیجه رسیدیم که تقصیر خودمان است که به این شرایط تن می دهیم. اینجا جواب رؤسا معلوم است: چیزی که زیاد است منشی، چیزی که زیاد است طراح، چیزی که زیاد است دانشمند! فقط دلم می خواهد جایی باشم که کارم ارزش داشته باشد، که احساس زیادی بودن نکنم. جایی که بدانم اگر طبق فلان فرمول عمل کنم و مجبور نباشم خون کسی را در شیشه بریزم صاحب یک سقف بالای سرم می شوم. و از همه کم اهمیت تر اینکه سر هر چهارراه از دیدن استیشن سبز بی اراده قلبم تا دهانم بالا نیاید.
حالا من روزی صدبار با خودم کلنجار می روم، که می خواهم بروم؟ می توانم؟ نمی توانم؟ می خواهم که نتوانم یا نه؟! منی که اینقدر ضعیف بار آمده ام و لااقل یک بار هم که شده در زندگی احساس امنیت نکرده ام، منی که گلیم خود از آب بیرون کشیدن را نتوانسته ام یاد بگیرم، چطور می توانم در جایی که مردمش، هوایش، همه چیزش غریب است، از عهده اش برآیم و در عین حال نگران از دست دادن دلخوشی های این جائی ام نباشم.
اعتراف می کنم تنها وقتی به این چیزها فکر می کنم از تو که چهار سال پیش این خراب شده را با همه ی گند و کثافتش و من در میان همه این ها، گذاشتی و رفتی متنفر می شوم. می دانم کار درستی کردی. بهترین کار. اما این چیزی از تنفر من کم نمی کند.
پیرمرد کیسه اش را گذاشته بود روی صندوق صدقات و خیرات و سعی می کرد پایش را بگذارد آن طرف جدول 15 سانتی کنار خیابان. یک دستش به صندوق صدقات بود و با دست دیگرش حفظ تعادل می کرد. تا چراغ سبز شود چهار بار پایش را بالا و پایین برد و همان وقت که نزدیک بود تصمیم به پیاده شدن بگیرم ماشین حرکت کرد. راننده صدای نوحه را بلندتر می کند. من صدای Thom Yorke را. و خانوم بغلی در کیفش دنبال پول خرد می گردد.
شباهت زیادی پیدا کرده زندگیم با راه رفتن این روزام تو خیابون، همه ش به خودم میگم الانه که با مغز بخوری زمین. سر به زیر تر از همیشه، که بقیه هم حتما دچارشن، خیلی وقتی از کسی خبر ندارم. از سعی همیشگی و احمقانه م برای خوندن فکر بقیه خسته م. یه جور احساس مزخرف بزرگ شدن تشویقم می کنه ازین به بعد طبق اصول منطقی و از پیش تعیین شده با بقیه برخورد داشته باشم. باور کردم تنوع طلبی و متفاوت بودن و تلاش برای تغییر دادن، در واقع هیچ چیزو تغییر نمیده. باور کردم ولی تا به عمل برسه نمی دونم چقدر طول بکشه. هنوزم موقع انتخاب عکس العملام وقتی به یه غیر نرمالش می رسم به خودم میگم چرا که نه؟! بعد انقدر با خودم کلنجار میرم و به غلط و درست بودنش شک می کنم و دستمالیش می کنم که تبدیل میشه به یه چیز درب و داغون و تقلبی که بوی گند محافظه کاری ازش بلنده.
زندگی کند شده شایدم به نظر من اینطور میاد. نه کسی میاد نه کسی میره. اتفاقی نمیفته. بدم نیست، اگه زیاد طول نکشه. خیلی وقتم هست دلم نگرفته برا همین حرفم نمیاد. دوست دارم از روزمرگی حرف بزنم. بگم امروز انقدر خوابیدم و فلان خوابو دیدم و فلانک فلان چیزو بهم گفت و الان دلم برات تنگ شده. آ خوبه. باهاش میشه ازین جور حرفا زد که خودشم پره ازین حرفا. بقیه انقدر خاصن که نباید وقتشونو با این مزخرفات گرفت.
تو خیابون دیگه دیدن بدبختی آزارم نمیده، شایدم دارم تبدیل میشم به یه عوضی بی احساس که دیدن این چیزا براش عادی شده. در عوض همه درک و شعورمو نگه می دارم تو این چار دیواری که گلومو فشار بده وقتی می بینم مامان داره قبل از خواب رو کمر بابا پماد می ماله، یا وقتی صبح پا میشم می بینم امروزم مث بقیه روزا، مث بیست سال پیش، دارن شال و کلاه می کنن میرن بیرون، که همین چار دیواری رو، تنها جای دنیا که توش احساس امنیت می کنم، سرپا نگه دارن. آخ که چقدر چیزایی که شادشون می کنه ساده س. ساده و دور..
*بیضایی هم برام شد یکی مثل بقیه. قضاوتی نمی کنم فقط چیزی که دیدم کمتر از حد انتظارم بود که هیچ، شوک برانگیز هم بود. چی میشد می ذاشتی بکری و خلوص باشو تو ذهنمون بمونه پدر من؟ حالا همونم نداریم.. پرش دادی رفت.
*دلم برای پ تنگ میشه که دو روز دیگه میره نمی دونم کجا. خودش میگه نمیرم که بمیرم دو ماه دیگه میام، اما خب آدم حتما نباید بره بمیره که دلت براش تنگ شه. جاش خالی میشه. خود خرش نمی فهمه. یه هفته، یه ماه و یه سال فرقی نمی کنه، پسر دلم برای اس ام اسای سه و نیم نصفه شبت، برای لیریکات، چرت و پرت گفتنات، سالی یه بار درد دل کردنات، برای خودِ خودت تنگ میشه. که به نظر خودم خیلیم طبیعیه. بی خبرمون نذار داداش. مراقب خودت باش.
خودم هم باورم نمی شود که برایم، در حد سرانگشتی که به قهوه ته نشین شده در نعلبکی آغشته می شود، نزول کرده باشی.
وقتی آدم کاملاً تنهاست و در به روی خود بسته است، به چه درجه ای از آزاد شدن از قید همه چیز میرسد!
اطاق بوی خاکستر سیگار و الکل گرفته، همه جا خاکستر ریخته، خودم کثیفم، ملحفه ها کثیفند، آسمان هم در پشت شیشه های کثیف، کثیف است. این کثافت مثل پوسته ای مرا محافظت می کند. لغزیدن به دورتر در عدم چندان مشکل نیست، لغزیدن تا جایی که بازگشتی در کار نباشد، ولی نمی خواهم، نمی خواهم!
وانهاده/سیمون دوبووار