
"از جشن بازگشتيم
لباسهاي عجيب و نقابهامان را
روي صندليها ول كرديم.
دير ترك برخاستم
لباسها هنوز آنجا بود آشناي تن من
اما نقاب
مرا برده بود
كه هرگز باز نيارد."
كنار خيابون پام گير مي كنه به چند تا تيكه كارتن،
خب، بعضي رخت خوابا رو نمي دوني چه جوري باس جمع و جور كرد.
«اي مرگ تسكين ناپذير! كامكاري هاي سه گانه مرا به من باز ده!
بر ساحل ماسه پوش استخوان پاره ئي چنين مي خواند _
«كودكي را و هر آنچه را كه از كودكي چشم توان داشت،
يا كامجوئي عنان گسيخته را يا رهائي را
به حرارت پستانهاي عطشناك من باز آر!
بر ساحل ماسه پوش چنين مي خواند
استخوان پاره ئي كه آمد شد موجش تا به سپيدي شسته بود و
بادش خشكانده بود.
«كامكاري هاي سه گانه ئي را كه نياز هر زن است.
بر ساحل ماسه پوش استخوان پاره ئي چنين مي خواند _
مردي را كه يگانه آغوش من بود
مردي را كه تنها مرا در آغوش مي فشرد
بدان روزگاران كه مرا پيكري بود.
و لدتي را كه هديه زندگي بود به تمامي باز مي يافت.
بر ساحل ماسه پوش چنين مي خواند
استخوان پاره ئي كه آمد شد موجش تا به سپيدي شسته بود و
بادش خشكانده بود.
«نيز، آن باز پسين كامكاري را كه دريافتم،
بر ساحل ماسه پوش استخوان پاره ئي چنين مي خواند _
آن صبحگاهان را كه چهره بر چهره مردي ناشناس
حقيقت مرد را بازشناختم...
وه كه به انجام چگونه به خميازه دهان گشودم و تن خسته را باز پس كشيدم!
بر ساحل ماسه پوش چنين مي خواند
استخوان پاره ئي كه آمد شد موجش تا به سپيدي شسته بود و
بادش خشكانده بود. »
ويليام باتلرييتس
- خانم ايكس شما سيگار مي كشيد؟
داره يكي يكي ازمون اين سوالو مي پرسه و من تعجب مي كنم كه چرا مثل وقتي به معلم درس پس مي دادم دلشوره ندارم. مي گم آره. سرشو به علامتي كه معنيشو نمي دونم تكون ميده. احتمالا يعني آهان زياد مهم نيست چون من اصولا آدم روشنفكر و ريلكسيم ولي اي ناكس اصن بهت نمياد. اما در واقع مطمئنا داره رو برخورداش با من تجديد نظر مي كنه! پريسا قربون صدقه م ميره و اين قربون صدقه رفتنش افسرده م مي كنه. دوس ندارم كسي به خاطر چيزي كه فكر مي كنه صداقت بچه گانه و بيشتر ابلهانه س قربون صدقه م بره. بي اختيار صداي قضاوتاي بي صداشونو مي شنوم. و ازونجايي كه نمي تونم داد بزنم بهشون بگم: (اوووي خانوما آقايون اون جوري نيگام نكنين. شمام اگه تو سوراخي تون هر غلطي بكنيد و آزار به كسي نرسه به خدا قسم كه نه سرمو تكون ميدم نه لبخند مي زنم نه هيچ زر مفتي تحويلتون ميدم چون واقعا اتفاقي نيفتاده)، تو خودم جمع ميشم.
موقع رفتن پريسا با چشم و ابرو ازم مي پرسه كه چته؟
با چشم و ابرو بهش ميگم كه هيچي.
گــر تيـغ بــارد در كوي آن مـــاه گـردن نــهـاديــم الـحكـم لله
آئيــن تــقــوي مـا نيـز دانــيـم ليكن چه چاره با بخت گمراه
ما شيخ و واعظ كمتر شناسيم يـا جـام بــاده يــا قصه كوتاه
من رند و عـاشق در موسم گل آنـگــاه تـوبــه استــغـفــرلله!
مــهر تـو عكسي بر مـا نــيفكند آئـيـنــه رويـــا آه از دلـت آه
حافظ چه نالي گر وصـل خواهي
خون بايدت خورد در گاه و بيگاه
به خودش قسم كه ناشكري نمي كنم از انسان بودنم. اما قبول كن كه تو هم بعضي وقتها خسته مي شوي و مثل امروز ِ من دلت مي خواست جانوري چيزي بودي، نه لزوما هم شاهين، قو، اسب و ازين خوشگل موشگل هايش. دلم مي خواست مثل اين ميموني كه امروز تلويزيون نشانم مي داد گنده و زشت، خودم را روي زمين مي ماليدم و هر چيز سبزي كه سر راهم بود را در دهانم فرو مي كردم. بچه ام را روي كولم مي گذاشتم و از اين درخت به آن درخت مي پريديم. بعد با رفيقم به نوبت تن هم را مي جوريديم و هيچ وقت هم عقده اي نمي شديم، كه چيزي داشتيم به اسم فصل جفت گيري!
بادي به چادرش مي اندازد و بوقلمون وار مي آيد كنارم مي نشيند.
دوباره حواسم جمع چيزي مي شود كه در گوشم مي يچد.
خب مطمئنا او از Radiohead چيزي نمي داند. و اين تنها كمي از حس بيزاريم نسبت به اين جماعت بقچه بندي شده كم مي كند.
Celine: I was having this awful nightmare that I was 32. And then I woke up and I was 23. So relieved. And then I woke up for real, and I was 32.
Before Sunset
Celine: I see it in the people that do the real work, and what's sad in a way is that the people that are the most giving, hardworking, and capable of making this world better, usually don't have the ego and ambition to be a leader.
Before Sunset
مجبور به اغراق مي شوي
وقتي كه قادر به درك واقعي ات نباشند
آن وقت است كه شعري عاشقانه مي گويي
و بقيه برايت كف مي زنند!
"شغل اصلي من در واقع
دلبستگي است
آدم يا درخت
ليوان يا نگاه
فرقي نمي كند،
دل مي بندي و بعد بايد بروي..
هميشه همين طور است
آدم يا درخت
ليوان يا نگاه،
دل مي بندي و بعد بايد بروي.."